نذر باران (شب عاشورا)
می خواهم امشب طعم شیرینی خواب را از چشمانم بگیرم
می خواهم فقط برای تو چشمانم را نذر باران کنم
نذر سجاده ، تسبیح ، نافله ...
نذر یک راز و نیاز عاشقانه !
امشب دوباره شاعری می شوم که ترجیع بند تمام ابیاتش سبوح و قدوس است
نام تو تمام دریچه های خواهشم را به سمت بی انتهای اجابت می گشاید
نام تو «تطمئن القلوب» دل بیمارم می شود
در برهوت تنهاییم ببار
که باران نگاه تو از هر چه زیبایی است سرشارم می کند .
در سکوت این شب ( این شب تا سحر روشن )
دستهای گرم بنده نوازیت را
بر انجماد شانه های بیتابم حس می کنم
شانه های خسته
شانه های خسته از بار معصیت .
و اینک منم در این سکوت شب
این شب تا سحر روشن
در مدار عبودیت تو ...
ذره ای که به نام مبارکت قیام می کند
قنوت می خواند ، قعود می کند
و به عشق بندگی برخاک آستان بزرگت سجده می آورد
بر من ببار که روح بیمارم را
به پنجره های گشوده شفاخانه رحمتت دخیل بسته ام
بر من ببار ....






