تبليغاتX
دایرة المعارف عشق
یکشنبه بیست و سوم دی 1386

 

 

نذر باران (شب عاشورا)

 

 

می خواهم امشب طعم شیرینی خواب را از چشمانم بگیرم

می خواهم فقط برای تو چشمانم را نذر باران کنم

نذر سجاده ، تسبیح ، نافله ...

نذر یک راز و نیاز عاشقانه !

امشب دوباره شاعری می شوم که ترجیع بند تمام ابیاتش سبوح و قدوس است

نام تو تمام دریچه های خواهشم را به سمت بی انتهای اجابت می گشاید

نام تو «تطمئن القلوب» دل بیمارم می شود

در برهوت تنهاییم ببار

که باران نگاه تو از هر چه زیبایی است سرشارم می کند .

در سکوت این شب ( این شب تا سحر روشن )

دستهای گرم بنده نوازیت را

بر انجماد شانه های بیتابم حس می کنم

شانه های خسته

شانه های خسته از بار معصیت .

و اینک منم در این سکوت شب

این شب تا سحر روشن

در مدار عبودیت تو ...

ذره ای که به نام مبارکت قیام می کند

قنوت می خواند ، قعود می کند

و به عشق بندگی برخاک آستان بزرگت سجده می آورد

بر من ببار که روح بیمارم را

به پنجره های گشوده شفاخانه رحمتت دخیل بسته ام

بر من ببار ....

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 11:11  توسط جنتلمن  | 

***

یکشنبه دوم دی 1386

 

 

در صبح آشنایی شیرین مان ، ترا

گفتم که مرد عشق ، نئی ، باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی ، هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ، ولی چه سود !

می خواستی به خاطر سوگند های خویش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

می خواستی به پاس صفای سرشک من

این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی

پنداشتی که کوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود ؟

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود ؟

تو رفته ای که بی من ، تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو ، شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من شب چراغ عشق تو را نیز می برم !

عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم .

 

 

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 23:24  توسط جنتلمن  | 

***

سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386

 

 

تنهایی مرا درید و خورد

هضم کرد

اما هنوز تفاله من حاضر به همنشینی با تو نیست !

می پندارم که ستیز من با او رو به صلح می رود

و این تعبیریست

از جدایی مطلق

تو را لیاقت محبت نیست

مرا تجربه چنین می گوید

من هنوز می ایستم

با دردی استخوان شکن از نبردی با او

و به همبستری

بی ایمانی

چون تو

تن نمی دهم

روزی هم «او»ی من خواهد آمد ...

 

 

 

 

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 14:28  توسط جنتلمن  | 

***

جمعه پانزدهم تیر 1386

 

ابتدا گذرنامه زیر را تکمیل کنید :

 

نام : انسان

نام خانوادگی : آدمی زاد

نام پدر : آدم

نام مادر : حوا

لقب : اشرف مخلوقات

نژاد : خاکی

صادره از: دنیا

ساکن : کهکشان راه شیری ، منظومه شمسی ، زمین

گمرک : برزخ

ساعت پرواز : هر وقت که خدا صلاح بداند

مقصد : بهشت اگر نشد جهنم

وسایل مورد نیاز :

1- دو متر پارچه سفید

2-عمل نیک

3- انجام واجبات و ترک محرمات

4- امر به معروف و نهی از منکر

5- دعای والدین و مومنین

6- نماز اول وقت

7- ولایت ائمه اطهار

8- اعمال صالح ، تقوا ، ایمان

 

توجه :

الف - خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید.

ب - از آوردن ثروت ، مقام ، ماشین جدا خودداری نمایید .

پ - حتما قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید که از آوردن دسته گلهای سنگین ،

سنگ قبر گران و تجملاتی ، مراسمات پر خرج و غیره خودداری نمایند .

ت - جهت یادگاری قبل از پرواز اموال خود را بین فرزندان و امور فقرا و مستضعفین مشخص نمایید .

ث - از آوردن بار اضافی از قبیل حق الناس ، غیبت ، تهمت و غیره خودداری نمایید .

برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر (ص) مراجعه نمایید .

تماس و مشاوره به صورت شبانه روزی ، رایگان ، مستقیم و بدون وقت قبلی می باشد.

 

در صورتیکه قبل از پرواز به مشکلی برخوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید :

186 سوره بقره ــــــ 45 سوره نسا ـــــ 125 سوره توبه ـــــ 55 سوره اعراف

2 و 3 سوره طلاق

امیدواریم سفر آسوده ای در پیش داشته باشید...

 

 

 

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 2:33  توسط جنتلمن  | 

***

دوشنبه یازدهم تیر 1386

 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ،

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند .

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند ، خسته تر و کسل تر از همیشه ،

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت :

بیایید یک بازی بکنیم ، مثلا قایم باشک

همه از پیشنهاد او شاد شدند

دیوانگی فورا فریاد زد که من چشم میگذارم

از آنجایی که هیچکس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن : 1 2 3 ...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد

خیانت داخل انبوهی از زباله شد

اصالت در میان ابرها پنهان شد

هوس به مرکز زمین رفت

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد

و دیوانگی مشغول شمردن بود : 79 80 81 ...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد

و جای تعجب هم نیست که همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید : 95 96 97 ...

هنگامی که دیوانگی به 100 رسید

عشق پرید و در بین بوته رز پنهان شد

دیوانگی فریاد زد که دارم میام

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود

زیرا تنبلی تنبلیش آمده بود جایی پنهان شود

لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان شده بود

دروغ ته دریاچه

هوس در مرکز زمین

یکی یکی همه را پیدا کرد ، به جز عشق

او از یافتن عشق نا امید شده بود

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد :

توفقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند

و با شدت و هیجان زیادی آن را در بوته گل فرو کرد

و دوباره و دوباره ، تا با صدای ناله ای متوقف شد

عشق از پشت بوته بیرون آمد

با دست هایش صورت خود را پوشانده بود

و از میان انگشتهایش قطرات خون بیرون می زد

او نمی توانست جایی را ببیند

کور شده بود

دیوانگی گفت : من چه کردم ؟

چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟

عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی

اما اگر می خواهی کاری کنی ، راهنمای من شو

و از آن روز است که

عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او ...

 

 

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 1:47  توسط جنتلمن  | 

***

جمعه یازدهم خرداد 1386

 

 

تو هرگز به راستی رنج نبرده ای !

و درد بی خوابی را نمی شناسی

این منم که خواب از چشمانم گریخته است

و تا زمانی که زنده ام

به جز اشک برای من همدمی نیست .

وقتی که با تو حرف می زنم

مرا به سُخره می گیری

عاشقان مرا در شعر خود بهتر روایت کرده اند .

آری تقدیر چنین بوده است :

که من شمعی روشن برای دیگران باشم

اتاق را برای تو روشن کنم

و خود آرام آرام

بسوزم و به پایان برسم .

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 15:41  توسط جنتلمن  | 

***

جمعه یازدهم خرداد 1386

 

امشب شنیدم که در خواب گریه می کردی

مگر خواب بد می دیدی ؟

آیا کسی به خوابت آمد

و تو را به گریه انداخت ؟

با من از رویایت بگو

حتی اگر من در آن سهمی نداشته باشم

می دانم که هیچ کس

به اندازۀ من

از اشک تو در خواب ، هراسان نیست

بگو با من

چه کسی هر شب به خوابت می آید ؟

چه کسی تو را به گریه می اندازد ؟

با من از رویایت بگو

و یقین داشته باش

که عشق من حتی در خواب

از تو مراقبت خواهد کرد !

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 5:29  توسط جنتلمن  | 

***

پنجشنبه دهم خرداد 1386

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 6:25  توسط جنتلمن  | 

***

پنجشنبه دهم خرداد 1386

و هیچ صدایی نبود

و کلامی گفته نشد

و پنجره در قاب شیشه ، خاکستری بود

در سوسوی نوری که خاموش می شد

و کلامی گفته نشد ...

تنها تماس

تماس دست تو با من

پس از گذشت سالها که نبودی ...

تو رفته بودی

و سالها رفتند

اکنون دستم را بگیر

و این سالهای فاصله را بردار

و به این روز خاکستری

نوری ببخش

که پیش از این ، صاحب آن بود ...

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 5:50  توسط جنتلمن  | 

***

چهارشنبه نهم خرداد 1386

 

ساکن دیار تنهایی ام

همنشین رودخانه های بیشمار

رودخانه های طلا از برق زورقها

که به دریا می روند

و دست خالی از آن بازمی گردند

خالی از هر دوست و آشنا برای من !

ترانه های عاشقانه از هزاران گلو فریاد می شود

اما نه اینجا

نه برای من

که اینجا فقط تنهایی است

آه ! درد بی امان عشق

دست کم بگذار بمیرم !

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 3:39  توسط جنتلمن  | 

***

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 14:40  توسط جنتلمن  | 

***

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

 

در آینۀ وجود او

چهرۀ خود را می بینم

و می دانم که آدمی تغییر می کند

پس صبر می کنم

.

و هیچ کس را برای این صبر

ملامت نمی کنم !

می دانم

آن کسی که می رود

زمانی به ناچار بازخواهد گشت .

پس صبر می کنم ...

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 14:35  توسط جنتلمن  | 

***

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386

 

خدایا وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصۀ من آشنا نیست

درین عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم - روا نیست -

شبم طی شد ، کسی بر در نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از این همه بیگانگی سوخت

به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم می دهد تسکین به حالم

به غیر از اشک غم در ساغرم نیست

بیا ای مرگ جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری برانگیز

بیا شمعی به بالینم بیفروز

بیا شعری به تابوتم بیاویز !

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که این مرگ است و بر در می زند مشت !

- بیا ای همزبان جاودانی

که امشب وحشت تنهاییم کشت !

 

 

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 23:46  توسط جنتلمن  | 

***

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 0:17  توسط جنتلمن  | 

***

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386

 

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را

با او بگو صحبت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هر چند بسته ، مرگ ، کمر بر هلاک من

ای شعر من بگو که این جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم که از تو بجز ناله برنخاست !

راهی بزن که از این ناله بیشتر کنی

ای آسمان به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم ؟

ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید !

آری مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من، همه ، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری !

 

 

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 0:8  توسط جنتلمن  | 

***

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 0:2  توسط جنتلمن  | 

***

پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386

 

تو هرگز به راستی رنج نبرده ای !

و درد بی خوابی را نمی شناسی

این منم که خواب از چشمانم گریخته است

و تا زمانی که زنده ام

به جز اشک برای من همدمی نیست .

وقتی که با تو حرف می زنم

مرا به سُخره می گیری

عاشقام مرا در شعر خود بهتر روایت کرده اند .

آری تقدیر چنین بوده است :

که من شمعی روشن برای دیگران باشم

اتاق را برای تو روشن کنم

و خود آرام آرام

بسوزم و به پایان برسم .

 

 

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 3:45  توسط جنتلمن  | 

***

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

 

در باغ مخفی خود ، در جستجوی گلی بی عیب هستم

در انتظار بهترین ساعت عمر خود

در باغ مخفی ام

هر چند چون برگی بر زمین می افتم ،

اما هنوز ایمان دارم ،

که تو دانه ای را در زمین می کاری

و من رشد آن را به تماشا می نشینم .

نمی دانم کجا هستم ،

و چهره ام کجاست !

می دانم که جایی همین نزدیکی هاست .

آرزو داشتم که رنگ موهایم را بدانم !

اما حالا می دانم که پاسخ آن

جایی در باغ مخفی پنهان است .

ان جا که گلبرگ ها نمی ریزند

و قلبها به سنگ بدل نمی شوند ،

جایی برای متولد شدن

آن جا که نه گل سرخی کنده می شود

و نه عشقی ، تحقیر !

اگر در انتظار باران بنشینم که بر من بوسه زند ،

آیا تشنگی ام پایان خواهد یافت ؟

آیا از این امتحان سربلند خواهم گذشت ؟

و اگر در انتظار رنگین کمان بنشینم

آیا آن را خواهم دید ؟

یا از کنار من بی صدا خواهد گذشت ؟

بدون آنکه دیده شود

یا من بتوانم آن را ببینم ...

مگر آن که معجزه ای رخ دهد

و دوباره بینا شوم ،

بعد از این همه گفت و شنود

هنوز ایمان دارم که زنده هستم

هر چند چکمه های زیادی از روی من می گذرند

اما آفتاب ، مرا می بوسد

و در آغوش خود می فشارد

من قوی هستم

و شاید هنوز فرصتی باشد

که درباره رشد کنم

هنوز در جستجوی گلبرگی هستم که نریزد

قلبی که سنگ نشود

جایی که متولد شوم ...

این باغ مخفی من است

آن جا که گلهای سرخ نمی میرند

و هرگز عشقی را دست کم نمی گیرند

باغ مخفی من !

 

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 4:42  توسط جنتلمن  | 

***

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

بگذار بشمارم

تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم

با احساسات نامرئی

به اندازۀ پایان هستی

من تو را مثل هر روز دوست دارم

مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع

تو را آزادانه دوست دارم

مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق

تو را خالصانه دوست دارم

مثل احساس بعد از دعا

تو را با اندوه قدیمی

و ایمان کودکی ام دوست دارم

با عشقی که سالها گم کرده ام

با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام

با اشکها ، لبخندها و تمام هستی ام

و اگر خدا بخواهد

بعد از مرگم

تو را بیش از این ها

دوست خواهم داشت .

 

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 4:25  توسط جنتلمن  | 

***

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

چرا چنین سخت است

که یکدیگر را دوست داشته باشیم ؟

چرا دوست داشتن سخت است ؟

من چه باید بکنم که تو مرا بپذیری ؟

چه باید بگویم ؟

چه باید بکنم که مرا محترم بشماری ؟

چگونه باید به نظر بیایم

که فکر کنم با تو برابرم ؟

کجا باید یروم ؟

کجا حس کنم که با ارزشم ؟

من چه باید بدانم ؟

برادرانم ، خواهرانم !

چرا یاد نگرفته ایم که با این تفکر بجنگیم ؟

چرا نمی توانیم بدون رنج زندگی کنیم ؟

چرا نمی توانیم بپذیریم که با هم متفاوت هستیم ؟

قبل از آنکه خیلی دیر شود !

من چه باید یادبگیرم تا بفهمم

چه چیز برای من خوب است ؟

من چه چیز را باید بدانم ؟

وقتی که می دانم حق با من است ، چه باید بکنم ؟

کجا باید بروم ؟

از ایمان خود با چه کسی سخن بگویم ؟

چه کسی حق دارد ؟

و من با این همه خشم خود چه باید بکنم ؟

چرا باید بجنگم ؟

شاید تنها راه این باشد

که عشق خود را تقسیم کنیم

با عشق ترانه ای بسازیم

از عشق خود لباسی بپوشیم

به یکدیگر عشق هدیه کنیم

هم اکنون برادرت را دوست بدار

و این عشق را به خواهرت نشان بده ...

 

تنها همین راه باقی مانده است !

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 4:3  توسط جنتلمن  | 

***

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش

 

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش!

این وزن آواز من است

عشقی که گرم و شدید است

زود می سوزد و خاموش می شود

من سرمای تو را نمی خواهم

و نه ضعف یا گستاخی ات را

عشقی که دیر بپاید

شتابی ندارد

گویی که برای همۀ عمر ، وقت دارد .

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش!

این وزن آواز من است

اگر مرا بسیار دوست بداری

شاید حس تو صادقانه نباشد

کمتر دوستم بدار

تا عشقت ناگهان به پایان نرسد

من به کم هم قانعم

و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد

من راضی ام

دوستی پایدار از هر چیزی بالاتر است

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش!

این وزن آواز من است

بگو تا زمانی که زنده ای ، دوستم داری !

و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم

تا زمانی که زندگی باقی است

هرگز تو را فریب نمی دهم

چه اکنون

و چه بعد از مرگ

همیشه با تو صادق خواهم ماند

و امروز در بهار جوانی ام

عشقم به تو اطمینان می بخشد

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش!

این وزن آواز من است

عشق پایدار، لطیف و ملایم است

و در طول عمر ، ثابت قدم

با تلاش صادقانه

چنین عشقی به من هدیه کن

و من با جان خود

از آن نگهداری خواهم کرد

در خشکی یا دریا

در هر جا

عشق پایدار ، ثابت و همیشگی است

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش!

این وزن آواز من است

همانگونه که وزن زندگی است ...

*

لینک ثابت
 دل نوشته در ساعت 3:31  توسط جنتلمن  | 

***

.................................. نمايش پيغام روز بخير طبق زمان روز